توسط محمدبهمن بیگی الفبا جای اسلحه راگرفت
در سایهی رقابت سالم و نه بالا رفتن به هر قیمتی، گاهی
بچهها و فرزندان تعلیمات عشایر به همه چیز میرسیدند و میرسند. الفبای
معجزه گر تعلیمات عشایری مؤثر برای خیز برداشتن بچههای نابغه و خوش
استعداد روستایی و عشایری همه کار کرد. از میانشان دکتر و مهندس و پزشک،
وکیل و مدیر و کل و معلم، استاد دانشگاه و نویسندههای بزرگی رویید و پا
گرفت که امروزه تمامی آنها ارتقای سیاسی و اجتماعی خودشان را مدیون نقش بی
بدیل "مدیر کل افسانهای" تعلیمات عشایری مرحوم "محمد بهمنبیگی" میدانند.
و خالق "مدیر کل افسانهای" هم بدون شک کسی نبوده جز همین بچه پا پتیهای
خوش استعداد عشایری و روستایی.
امرالله یوسفی نویسندهی توانمند و
چیرهدستی از عشایر قشقایی ممسنی است که علاوه بر خلق اثر گرانبهای "مدیر
کل افسانهای" آثار دیگری در زمینهی تعلیمات عشایری مکتوب نموده. 53 سال
پیش بازرس شیکپوش و شلوار اتو کشیدهای در ذهن و خاطرهاش نقش میاندازد و
نوری را در دل او میتاباند تا به قلههای معرفت و ارزش و معلمی دست بیابد
و اینک ان دانش آموز عشایر 50 سال پیش، و این محقق و پژوهشگر و معلم
بازنشستهی امروزی با کولهباری از تجربیات و معلومات برای مکتوب نمودن
وقایع تاریخی آستین برکشیده ... پای صحبتها و خاطرات وی مینشینیم. با ما
همراه باشید.
........
ابتدا از عوامل نورباران تشکر میکنم. به هر حال این کار یک کار فرهنگی است و برای من باعث افتخار است که در خدمت شما باشم.
من قطرهی کوچکی از دریای بیکران تعلیم و تربیتِ "محمد بهمنبیگی هستم. از ایل "قشقایی" طایفهی "درهشوری" و دردبستان عشایری "قزمزاری" منطقه پیرسرخ در جنوب ممسنی درس خواندم. ابتدایی را در زیر چادرهای سپید رنگ تعلیمات عشایر گذراندم. معلمان دوران ابتدایی من،آقایان "میرزا محمود آژیراک"، "حسن و منوچهر فردافشاری" بودند.
از سال 45 تا 47 در نورآباد و در دبیرستان ایزدی سیکل اول را گذراندم. دوران تحصیلم در نورآباد خیلی با صفا و پر خاطره بود. عضو تیم بسکتبال دبیرستان بودم، زندهیاد "جهانشاه کیانی" کاپیتان تیم بود و ما تیم خوبی داشتیم. یادم میآید تیم ممسنی چندین دوره در استان فارس اول شد. "سرهنگ سالاری،محمدجمشیدی، مختار امیری، محمدحسین سپاهی و شکرالله امیری"و..... عضوتیم بسکتبال بودند. پدر ورزش ممسنی به نظر من "آقای گلشن" بود. او در همهی رشتههای ورزشی تبحّر داشت و به علاقهمندان یاد میداد.
بعد از سیکل به تشویق برادر معلم و شهیدم "امانالله یوسفی" در کنکور دانشسرا شرکت نمودم و در دورهی 14 دانشسرا پذیرفته شدم وپس از اتمام دوره یکساله، داوطلبانه به ایل "شاهسون" آذربایجان شرقی در کنار رود ارس رفتم در حالی که 17 سال بیشتر سن نداشتم.
در سال 1339 که کلاس اول را میخواندم، معلم ما "میرزا محمود آژیراک" صبح زود بلند شدهبود، شیک و مرتب کنار جاده منتظر بود و ناگهان با هیجان خاصّی گفت: آمد، آمد، آقای بهمنبیگی آمد! آن زمان بهمنبیگی با ماشین به نورآباد آمده و با اسب از روستای آهنگری و مدارس آنجا سرکشی نموده و به مدرسه ما آمدند. برای اولین بار آن زمان ایشان را دیدم. او با وجود این که در حال مسافرت و حرکت بود اما همیشه شیک پوش و شلوارش اتو کردهبود. از او خوشم آمد و در دلم نوری تابید و دوست داشتم معلم بشوم با این حال که آن زمان درسم خوب بود ومی توانستم ادامه تحصیل بدهم، معلم عشایری شدم.
جای تعجب بود یک مدیر کل از شیراز بلند شود و در یک چادر عشایری از دانشآموزان سؤال کند و وضعیت درسی آنها را جویا شود و آنها را تشویق به درس خواندن و باسواد شدن کند. به هر حال او جذاب و دوستداشتنی بود و من به معلمی گرایش پیداکردم و جذب او شدم.
اولین معلم عشایر و قشقایی بودم که داوطلبانه عازم "دشت مغان" آذربایجان شدم و این شاید به بحث ارتباط فرهنگی، زبانی و قومی ما برمیگردد که لازم است توضیحاتی بدهم.
. شاه اسماعیل صفوی "قاضی شاهیلو" پدرجد قشقاییها را برای ترویج مذهب تشیع و محافطت از جنوب، به فارس اعزام میکند. وی جد "صولتالدوله قشقایی" بود. قبل از وی طایفهای بنام "ایمور" نیز در فارس ساکن بوده که تحت لوای قشقاییها درمیآید.
به سبب تحقیقات بر مبنای حدسیات ذهنی و غیرعلمی روایتهای اشتباهی راجع به چگونگی آمدن قشقاییها به فارس مطرح است. اما علمیترین و جدیدترین نظر که از سنگ نوشتههای جنوب قفقاز به دست آمده، مشخص میکند که" ریشه اصلی کل ترکهای جهان "اِوَغوز" است که از 24 طایفه تشکیل میشده که یکی از این طوایف "قایی" بوده که در زمرهی سپاهیان و نیروهای جنگی ترکها بودهاند.
در زمان قدیم موقعی که سپاهیان میخواستند حمله کنند از سه جهت "راست و چپ و وسط" حمله میکردند و ترکها نیز این اصطلاحات را به زبان ترکی؛ نیروی سمت راست "ساق قایی"، نیروی سمت چپ را "سول قایی" و نیروهای وسط را "قاش قایی" میگفتند. و این ترکیب در حملهها و جنگهای ترکان اوغوز نماینگر بوده و بعدها نام طوایف نیز از اینها نشأت میگیرد. نیروهای سمت راست "سول قایی"ها بعدها سلجوقیان وسلغوریان میشوند و حکومت تشکیل میدهند و نیروهای سمت چپ "ساق قایی"ها به قسمت سیستان میآیند و سپس به ترکیه مهاجرت مینمایند و حکومت عثمانی را تشکیل میدهند و "قاش قایی"ها همان نیروهایی که همیشه جلوی سپاه حرکت میکردند به جنوب ایران مهاجرت میکنند و "قشقایی" نامیده میشوند و این نظرات وتعبراتی که قشقاییها فراری هستند یا دارای اسب پیشانی سپید هستند دروغ محض است و پرداخته ذهن غیرعلمی و غیرکارشناسانه است. البته قشقاییها به نام " کاشکاییها وکاسکایی، قره قویونلو وآق قویونلو" درآسیا واروپا حکومت کرده اند.
این موضوع را دکتر صدیق در کتابی به نام "یادمانهای ترکان باستان" نوشته که از سنگ نوشتههای دشت "اورخون" جنوب قفقاز به دست آمدهاست. محدوده جغرافیایی ترک زبآنها بسیار بوده و امروزه نامهای مکانی و جغرافیایی که به سبب حکومت ترکها نامگذاری شدهاند وجود دارد که به عنوان مثال به چند مورد آنها و ریشه زبانی آنها اشاره میکنم: در تاجیکستان استان بزرگی به نام "قاشقایی" وجود دارد. دشت "آلتای" در شوروی از واژههای ترکی "آلا" یعنی رگه و "توا" به معنی کوه گرفتهشده، "سارایوو" در اصل به نام منزل سارا بوده که "یِو" در زبان ترکی به خانه معنا میشود. همچنان "کوزوو" از واژههای ترکی "کِز" به معنای آتش و "او" یا "یِو" به معنای خانه تشکیل شدهاست یعنی خانهی آتش. البته هدفم از بیان این جملات به نوعی ترویج فرهنگ قبلهای و تفاخر جاهلی قبیلهای نیست بلکه میخواهم ذهنیت اشتباه راجع به ایل قشقایی را پاک کنم که ما مردمی سلحشور و جنگجو بودهایم نه فراری و دارای اسب پیشانی سپید.
وضعیت تعلیمات عشایر وابسته به مدیریت محمد بهمنبیگی بود یعنی تبحر، دلسوزی و صداقتی که بهمنبیگی داشت باعث میشد تا همهی کسانی که در چرخهی تعلیمات عشایر قرار میگیرند، عاشقانه کارکنند. به عنوان مثال من در دشت مغان 5 سال کار کردم و ایشان 10 مرتبه به آنجا سرکشی کرد و این مدیریت استثنایی بهمنبیگی باعث میشد تا ما به خوبی و عاشقانه کار کنم. بهمنبیگی و تعلیمات عشایر در روح ما حلول کردهبود و به همین خاطر یک حریم ناشی از احترام در بین ما و ایشان بود.درمکتب بهمن بیگی تنبلی وکاهلی وتعطیلات معنا نداشت.ساعت وزنگ نداشتیم با طلوع آفتاب درس شروع وبا غروب به پایان می رسید.این وظیفه شناسی برگرفته ازمدیریت وصداقت بی بدیل ایشان بود.
بهمنبیگی بیشترمواقع بین ساعت 6 تا 7 صبح می آمد تا ببیبند معلمش زود بلند شدهاست یا نه؟ و به این خاطر 12هزار و بیش از 200هزار دانشآموز تربیت کردند که همگی نمونه بودند و کمتر معلمی دارای مساله بود و اینها به خاطر یک مدیریت قوی بود. در دبیرستان عشایری از ساعت 8 تا 10 شب مطالعهی اجباری بود. یکی از دانشآموختگان تعریف میکرد که: ساعت 10 که خاموشی زده میشد کمی خودم رابخواب می زدم ،بچه های هم خوابگاهیم که خواب می رفتند،من بلند میشدم و در حیاط مشغول مطالعه میشدم تا از دیگران عقب نباشم.
یک روز از آقای بهمنبیگی پرسیدم در مدت تصدی مسئولیت آموزش عشایر، از12ماه سال، چند وقتش در شیراز بودید؟ جواب دادند: حضرت عباسی در سال 2 ماه در شیراز بودم و آن هم صرف پرداختن به امور اداری میشد.

آقای شهبازی معاون ایشان تعریف میکرد: یک روز یکی از دبیران دبیرستان به خاطر تعمیر آبگرمکن منزلش ، ساعت 8سرکلاس نیامده بود وبه جناب نظامی اطلاع داده بود که دیرتر به مدرسه میآیم و اتفاقاً آقای بهمنبیگی آمدند و از جریان مطلع شدند. فوراً دستور دادند 3 نفر با عناوین لوله کش، بنا و برق کار استخدام کنند و ادامه دادند: اسامی و شماره تماس این افراد را به دبیرها بدهید تا آنها امور منزلشان را به آنها بسپارند و برای هر مشکلی نیم ساعت دیر به مدرسه نیایند و دانشآموزان من بی سواد بارنیایند و این معلم ها هم پیش خانواده افتخارمی کنند که ما جایی کار میکنیم که برای ما عزت و احترام قائلند.
تنبیه و تشویق تعلیمات عشایر بی حکمت نبود و حکایتهای جالبی داشت. هر سال در اسفند ماه همه ی معلمان خارج ازاستان(ازفارس به سایراستانها رفته بودند) در هتل پارک سعدی جمع میشدند و همراه با دست دادن با بهمنبیگی یک شاخه گل و یک سکه هدیه دریافت میکردند ودرکناراستادشامی وشیرنی نوش جان می شد. به نفر جلویی من آقای بهمنبیگی گفت: به تو سکه و گل میدهم اما دست نمیدهم چون به جای اینکه وقتت را صرف تعلیم و آموزش کنی به تفریح گذراندی! بعد از تعطیلات به اداره میآیی تا تو را تبعید کنم. مدتی بعد آن معلم را در خان زنیان دیدم و چیزی از او نپرسیدم تا اینکه جریان را یک روز از آقای بهمنبیگی درسال 85 پرسیدم: شما فرمودید تبعید می کنم ولی اورا من در نزدیکی شیراز دیدم. به خنده گفتند: اینها فن مدیریت بود اگرشماها این مسایل را می دانستید که بهمن بیگی، بهمن بیگی نمی شد، آن معلم به دلیل مشکلات خانوادگی که داشت، نمیتوانست در کردستان خدمت کند او را به نزدیک شیرازآوردم اما به راهنماهای تعلیمات عشایر سپردم که هر موقع از مسیر عبور میکنند حتماً از مدرسه ی ایشان سرکشی کنند و روزی نبود که وی بازرس نداشتهباشد! این موضوع باعث شد تا آن معلم و دانشآموزانش در طی چند سال از نمونهها و برترینهای تعلیمات عشایر شدند.
یادم هست در دشت مغان قبل از ما سپاه دانش فعالیت میکرد و دانشآموزان از نظر علمی ضعیف بودند و ما مجبور بودیم روزها درس بدهیم و شبها زیر نور آتش و چراغ توری با آنها الفبا کار کنیم و عقب ماندگی آنها را جبران نماییم. با عشق کار میکردیم به گونه ای که بزرگترین اردوی تعلیمات عشایر را سال 51 در دشت مغان برگزار کردیم که نتایج آموزش و استعداد بچهها، باعث تعجب مسئولین بلندپایهی دولتی شد که از اردو بازدید کردهبودند.
بهمنبیگی میگفت: من خیلی خوش اقبال هستم که خدمتم را از جایی شروع کردم که همه مستعدبودند و استعدادشان عالی بود. همهی این موفقیتها صرفاً به خاطر مدیریت ایشان بود و کارهایش کارهایی افسانه ای بود و به همین خاطر نام کتابم را مدیرکل افسانه ای گذاشتم.
روش تدریس تعلیمات عشایر با سایر روشها فرق میکرد و ما تدریس را بر اساس فرهنگ و جغرافیای عشایری پیاده میکردیم. راهنمایان تعلیمات عشایر مرتب از مدارس بازدید داشتند و خود بهمنبیگی هم مرتب حضورداشت. یک بار خودش میآمد، چندین راهنمای تعلیمات عشایر میفرستاد و یک اردوی کلی برگزار میکرد. در اردوها مدارس یک منطقه و دانشآموزان و معلمها به مدت 5 تا 7 روز در یک نقطه جمع میشدند و آقای شهبازی و خود ایشان امتحان میگرفتند و ما همه ی ایرادها را برطرف میکردیم و نقاط قوت همدیگر را میگرفتیم و نقطهی ضعفها نیز پوشش دادهمیشد و این خودش یک آموزش ضمن خدمت بدون هیچ گونه کلاسی بود.
آن زمان ما در تمامیمقاطع از مدارس شهر و روستا و سپاه دانش بالاتر بودیم و علتش نوع آموزش، نظارت و مسائلی بود که ما یاد میگرفتیم. سر کلاس ما فقط به آموزش مواد درسی اکتفا نمیکردیم. به عنوان مثال نقشهخوانی داشتیم و دانشآموزان بالاتر از مقطع دوم، همگی با مکانهای جغرافیایی و تاریخی و بیشتر مشاهیر دنیا و آثارشان آشنا بودند. کنفرانسها موضوع مهمی در تعلیمات عشایر بود. وقت برای ما فوق طلا ارزش داشت و با هم بودن مقاطع تحصیلی در یک کلاس باعث میشد تا ناخودآگاه دانشآموزان مقاطع پایین تر با سایر مباحث درسی سالهای آتی آشنایی داشتهباشند.
اولین کتابی که دربارهی بهمنبیگی نوشتهشد کتاب "مدیرکل افسانهای" تالیف حقیر بود که خانم سکینه کیانی درنامگذاریش کمک کردند، به چاپ دهم رسیدهاست.
سال 67 به دوستانم گفتم: بهمنبیگی کسی است که تمام چوپانزادگان و فقرا را معلم نمودهاست، من نویسنده نیستم اما باید با نوشتن کتابی خدمات بهمنبیگی را نشان دهیم، چندین مقاله را جمع کردم و نام کتاب را "مدیر کل افسانهای" گذاشتم و خدمت ایشان بردم.
یک خبرنگار در اردبیل از من پرسید: چرا نام کتاب را "مدیر کل افسانهای" گذاشتهای؟ گفتم: آقای بهمنبیگی 12 هزار معلم داشت و بیشترآنها را به اسم میشناخت و حتی از وضعیت خانواده و طایفه و نام و نشان شان خبر داشت و این اطلاعات و شناختی که وی داشت با تلاش وپشتکارآنها تاثیرگذاربود. نظارت وسرکشی هایش وکوه به کوه رفتنش و عشق بی نظیرش برای آموزش الفبا به عشایر، درخیال نمی گنجد، شبیه افسانه بود. او افراد فقیر و حتی یتیم را آوردهبود و درس میداد که الان مدیرکل این مملکت هستند. کدام مدیرکل را میشناسید که با یک جیپ و اسب و قاطر از تمام مدارسش در ایران بازدیدکند و امکانات به آنها برساند. الآن شاید رئیس و مدیرکل آموزش و پرورش نداند در مدرسه کناری اش چه کسانی هستند و چه خبر است اما او حتی میدانست کدام دانشآموزش فردا به موفقیت میرسد و میرسیدند.
معتقدم که بهمن بیگی، مدیرکل ترین مدیرکلها، معلم ترین معلمها و خادم ترین خادمها بود.
در مدرسه ای که زمانی خوابگاه دختران دانشسرای عشایری بود. در چهار راه زند در سال 86 جلسهای داشتیم و یک قبض که نشانگر مالکیت آن مدرسه بود، به نام بهمنبیگی آمدهبود. آن قبض را بردم و به ایشان نشان دادم و معلوم شد این مدرسه به نام ایشان ثبت ملکی شدهاست. با مسئولین آموزش و پرورش تماس گرفتند و گفتند: شاگردان خطاکار من این قبض را آوردهاند و این مدرسه قبلاً به نام و مالکیت من ثبت شدهاست و آن را به نام دولت برگردانید و مراحل اداری اش را طی کنید و ادامه داد: من به مال دنیا هیچ اعتقادی ندارم و این خانه ای را هم که در آن نشستهام همسرم سکینه تهیه کردهاست. من میخواهم در دنیا از مادیات چیزی نداشتهباشم.
بهمنبیگی میفرمود: در سال 42 یا 43 با خواهرم به فراشبند میرفتیم که گرفتار راهزنان شدیم و همه چیزمان را گرفتند. کمی ناراحت شدم و پایین آمده و گفتم: بی معرفتها من محمد بهمنبیگی هستم و کوه به کوه میگردم تا بچههای شما را باسواد کنم آن موقع مرا غارت میکنید! رئیس راهزنان داد زد که پولش را پس بدهید. این ماجرا گذشت تا اینکه در اردوی فراشبند دیدم دانشآموزی قوی هیکل، بهتر از همه و خیلی عالی جواب میدهد و در فکر بودم که او چه کسی است؟ یکی از آشنایان گفت: این فرزند همان یاغی است که تو را غارت کرد و بعد پولت را پس داد. حالت روحانی عجیبی به من دست داد، رفتم پشت چادر و نماز شکر خواندم. خدا را شکر کردم که فرزند یکی از یاغیان، فرداها از خدمتگزاران و بهترین افراد این جامعه میشود.
تا زندهبود هر کتابی که مینوشتم پیشش میبردم. "مدیر کل افسانه ای، قصه آفتاب، آموزگار مهر، دانشسرای عشایری از طلوع تا غروب، سواد عصای پیری، "دانشسرای عشایری از طلوع تا غروب" کتابهایی است که راجع به تعلیمات عشایری نوشتهام.
"قصه آفتاب" راجع به روشهای تعلیمات عشایر است. "آموزگار مهر" را در سال 84 بعد از دیداری که معلمان عشایری با بهمنبیگی در منزل "حاج دراج عربی" در ممسنی داشتند نوشتم. "دانشسرای عشایری از طلوع تا غروب" اسامی 12 هزار نفر معلم عشایری و نوشته های بهمن بیگی درباره دانشسرای عشایری میباشد و یک کتاب نیز به نام "ورزش و بازی در ایل قشقایی" مدتها قبل زیر چاپ بردهام. چند اثر دیگر زیر چاپ و در دست تهیه دارم از جمله" "دانش آموختگان دبیرستان عشایری". ما به دبیرستان عشایری مدرسه بهمنبیگی یا چهل نفره میگفتیم و در این کتاب اسامی کلیه فارغ التحصیلان این مدرسه به همراه شغل و عکس آنها، به همراه کلیه مکاتبات بهمنبیگی راجع به این مدرسه موجود است. در مکاتباتی با کشورهای اروپایی، نظرداشت در خارج یک انستیتو تدارک ببیند تا جوانان عشایر را برای مدارج علمی بالاتر به آنجا بفرستد و سه نفر را هم فرستاد که یکی از آنها مهندس "جمشید نرهای" بودکه بعداز انقلاب مدرس خلبانان هوانیروز اصفهان شد.
کتاب دیگرم " ایاز کاپیتان کش" نام دارد. این کتاب داستان شرح حال " ایازشیبانی" از طایفهی "فارسیمدان" و از مبارزان جنگ جهانی دوم است. کتاب دیگرم به نام "عشق غم آلود" در حال ویراستاری توسط آقای نادری دره شوری است. "آخرین ایلخان قشقایی" عنوان دیگر کتابم است. کتاب راهنمای توریست . قوم قشقایی" و "الفبای معجزه گر" از دیگر تالیفاتم هستند.
بهترین جمله ی بهمنبیگی این است: "کلید مشکلات ما در لابلای الفبا نهفتهاست." و این عنوان یک سریال 26 قسمتی است که در حال تهیه است. یک سریال هم به نام "بانوی ایل" در دست تهیه شده است که راجع به خانم کیانی است و در این دو مجموعه به عنوان مشاور در کنار گروه هستم.
در مستند "الفبای معجزه گر" که راجع به آقای بهمنبیگی بود افتخار داشتم کمک کنم و این مجموعه را هم در کتابی تحت این عنوان منتشر نمودهام.
بهمنبیگی تاکید داشت که شیمی، فیزیک و ریاضی بخوانید شاید ایشان آن موقع میدانست و احساس کردهبود که ما باید بعدها به سمت انرژی هسته ای و نانو و پزشکی هستهای برویم.
اولین بار که آقای بهمنبیگی به دشت مغان تشریف آوردند. موقع ناهار فرمودند بچه ها چه بخوریم؟ گفتیم مهمان مدیرکل هستیم. چلوکباب با دوغ و روغن محلی که قیمتش 20 ریال بود، ما خوردیم. ایشان گفت: نه گران است و به هتل محل اقامت رفت و آنجا نیمرو خورد. حالا ایشان یا میخواست صرفهجویی کند و بهتر است بگویم که میخواست به ما یادبدهد با نیمرو هم میشود شکم را سیر نمود و کار کرد. البته این تفسیرها را بعداً به او گفتم و به شوخی گفت: میخواستم شما یادبگیرید وقناعت کنید.بمن هم ضررنزنید.
یکی از معلمان تعریف میکرد که در دشمن زیاری یک نفر بود که زبان تیزی داشت و به همه حرف میزد. یک روز به خانه اش رفتیم تا دید ما میآییم پتو را روی سرش کشید و خودش را به خواب زد. از فرزندش درس پرسیدیم همه را خیلی خوب جواب داد به جز یک کلمه ی هم خانواده را. از زیر پتو گفت: پسرم ناراحت نشو بهمنبیگی کاری کرده که لر و ترک و عرب باصری الان هم خانواده هستند، تو نگران یک کلمه ی هم خانواده نباش.
من اعتقاد دارم بودن بانوسکینه کیانی در کنار بهمنبیگی، در رشد تعلیمات عشایرموثربود. ایشان آفتابی بودندکه درخانه بهمنبیگی طلوع کردند و همیشه یار و یاورش بودند.
شبی درخدمتش بودیم که آقای بهمنبیگی فرمودند: یوسفی رمان یعنی چه که نویسندگان هی رمان مینویسند؟ فهمیدم قصد مزاح دارند، عرض کردم: رمان یعنی اینکه وقتی شما میخواستید به کرمان، تهران و کردستان و ... بروید از گردنهی بوان- عبور می کردید. فرمودند: فضول، اینها را چه کسی به تو گفته؟ عرض کردم: حمزه رزمجو. در این اواخر میخواست رمان "بوان" را بنویسد و از ما همکاری خواست اما اجل مهلتش نداد اما توسط خانم کیانی جمعآوری شده و ایشان میگویند این کتاب باید بعد ها چاپ شود.
بهمنبیگی برای انتخاب دبیر برای دانشسرا و دبیرستان عشایری خیلی وسواس داشت. من، سهراب بهمنی، مرحوم کیانشیر پرهمت، حاج صمد شجاعیان و ... از دبیران عشایر تبار دبیرستان بودیم. اگر یک دبیرجدید میخواست وارد مدرسه شود ابتدا باید 5 روز به صورت آزمایشی تدریس میکرد و سپس از دانشآموزان نظرخواهی میکرد و در صورت موافقت دانشآموزان، در کلاس درس حضور مییافت و بعد نظر نهایی را میداد اگر مورد پسند بود که میماند و گر نه میگفت: به جای 5 روز، حقوق 10روز را به او بدهید تا برود.
یک روز دبیر ریاضی اعلام میکند که دیگر تدریس نمیکنم و دبیر دیگری جایگرین ایشان میشود و بعد از اعلان رضایت دانشآموزان، خودش به سر کلاس میرود و در آخر میگوید: من این معلم را نمیخواهم. شاید معلم ریاضی خوبی باشد اما معلم تمیز و منظمی نیست! من میخواهم قبل از اینکه دانشآموزانم انشتین و ریاضیدان شوند بلد باشند چگونه مرتب و شیک باشند و در اجتماع چگونه رفتار کنند. سپس با یک هدیه ارزنده به ملاقات معلم اول –که نمیخواست بیاید- میرود و ایشان را راضی به ادامه همکاری میکند.
در تعلیمات عشایر یک رقابت سالم و سازنده بین معلمان و دانشآموزان وجودداشت و "بالا رفتن به هر قیمتی!" در بین آنها وجودنداشت بلکه هر کسی سعی میکرد با سعی و تلاش علمی و آموزشی خود را بیشتر و بهتر به بهمنبیگی معرفی کند و همین عوامل باعث شد تا شاگردان بهمنبیگی هر جا که پست و مقامی گرفتند در فکر زد و بندهای سیاسی و مالی نباشند و صادقانه کار کنند.
بهمنبیگی به یاسوج و ممسنی خیلی علاقه داشت. دلم میخواهد ما برای بهمنبیگی چیزی کم نگداریم. خدایی بهمنبیگی کاری کرد کارستان. بهمنبیگی برای باسواد کردن 4میلیون ایرانی تلاش کرد. انتظار و آرزو دارم این مناطق سالیانه برای این مقام ارزشمند همایشهایی در خور شأن او، داشتهباشند. باور کنید تقدیر و تشکر اصلاً گناه نیست.مگرما چندتا بهمن بیگی داریم.سردار اسعدها وفاخرها که خودعشایری بودند ومقام ومکنت داشتند چه کردند.تنها بهمن بیگی بود که با دست خالی،الفبا را جایگزین اسلحه کرد وعزت واحترام به ما داد .من که هرچه دارم از اوست.نامش جاودان باد.
امرا له یوسفی.(رواق منظر چشم من آشیانه ی توست..کرم نما وفرود آی که خانه خانه ی توست)