درجواراستاد
برایخوشآمدگویی یاران صدیقش، همسر گرانقدرش، بانوکیانی، میزبان شایستهی همهی پنجشنبههاست. عصر پنجشنبه، هر که را دوست داری در آنجاست، میعادگاه مریدانودانشآموختگان و پیروان حقشناس اوست، عصر پنجشنبهها، آرامستانش، زمزمهی عشق و سپاس و بزرگی اوست. یاران گردهم میآیند. از فضایل و معرفت و تلاش و شاهکارهایش، داستانها دارند. عصر پنجشنبه در جوارش، دلها آرام میگیرند. خاطرات زنده میشوند. غم و اندوه، جایخود را به شعف وشادمانی میدهند. مشکلات عدیدهای اینروزها از یادها میپرند.! منظرهایبدیع و بینظیر ازنجوای مریدانششکل میگیردکه هیچ نقاش و پیکرتراشی یارای خلق چنین صحنهای را ندارد، مگر پیمان ناگسستنی بهمنبیگی و دانشآموختگانش با الفبای معجزهگر...
در عصر پنجشنبهای زیبا، خاطرات یاران به اوج خود رسیده بود. همه از گفتهها، شنیدهها، شاد و خرسند بودند. گلستانی از معرفت استاد، در اطراف آرامگاهش حلقه زده بودند، که مادری کهنسال، گرد پیری بر چهره نشسته، از گردش روزگار خسته، نفسزنان، کاکامگویان به آرامگاه استاد رسید. گویی پس از سالها انتظار با عزیزترین عزیزانش روبرو شده بود. پیشانی برسنگ مزارش نهاد و از شیون و عزایش، با آن صدای سحرانگیز کاکام، کاکام، بر چشمان حاضرین اشکی نماند. از فضیلت و مهربانی و خدماتش مرثیهها خواند. از اعتبارش و مهماننوازی و شهرتش قصهها گفت.
در فواصل گریههایش، او را ناجی و مراد قلمداد کرد. با وصفی شورانگیز، استاد را سرکل آهوان طبیعت زیبای ایران نامید. در غمنامهای حزنآور، از یتیمنوازی و فقیر دوستیاش، داستانسرایی کرد و گفت: تو بودی که پسر یتیمم را از بدبختی به معلمی بردی، تو بودی که مرا از آوارگی نجات دادی.
بدان ای محمد ایل بزرگم. هفتادسال از عمرم باعنایت تو میگذرد. تا هستم، پنجشنبهها در جوارت عزا میگیرم، تا دلم بر روشنایی آرامش روح پرفتوحت، آرام گیرد. به مردانگی و فقیرنوازی و عشق بیپایانت به تعلیم مظلومان و محرومان و یتیمان قسم، درکنار تربتپاکت، آنقدراشکهجران و سپاس خواهم بارید تا چشمهی خدمات ارزندهات به جامعهی عشایر، خروشان و جاودان باقی بماند.
اشک من، اشکحسرت نیست، اشکسپاس برای خدمات فزون توست، که با پشتکار ستودنیات یک جا برای ما انجام دادی.
اگر تو نبودی، مرا آل برده بود و پسر بینام و نشانم با جهل و بیسوادی همآواز بود. اما حالا، نوههایم، به کرامت تو، معلم و دبیر و وکیل هستند. ترا میستایم به اندازهی دنیا و سپاسگزارم تا نفس دارم. این مادر فقیر به قیض رسیده از حکمت تو، چگونه سپاس حق، بجای آورم. بدان که من، دردی از تو، بجان دارم که به هزار درمانش ندهم.
واقعاً منظرهای سوزناک و عبرتآموز همچون کارتپستالهای رنگی زیبا، از جلو چشمان حاضرین میگذشت. پس از شیون و نیایش، بیآنکه نظری به ما بیندازد. حاجت گرفت و آرام و سبکبال رفت. شاید ما را اصلاً ندید. شاید هم با مرادش به خلوت نشسته بود و هزاران شاید دیگر ...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 20:38 توسط امراله یوسفی
|
امرا له یوسفی.(رواق منظر چشم من آشیانه ی توست..کرم نما وفرود آی که خانه خانه ی توست)